شنبه، 3 اسفند 1308:
قبل از ظهر بیدار شدم. به خاطرم آمد که در عالم رویا دیدم رئیس ک ... نه وزارت مالیه شدم. پشت میز نشستم. کاغذ یادداشت می‌کنم. میرزا ابوالقاسم خان، رئیس سابق ک ... نه، اوراق را بهم می‌زدند و مغلطه و اخلال می‌کند. بعد از ورزش، شیرچای صرف ... . گوهر کلیمی برای پول زمین آمده بود. گفتم: ندارم. قدری آرد خواست. گفتم توران داد. باد می‌وزید. مشغول نوشتن جواب هاشم‌آقا، نوه ... پدرم، شدم که تقاضا کرده بود برادرش که در آلمان تحصیلات طیاره‌رانی طی کرده، به طهران بیاید در خدمت ... ت و نظام مشغول شود. و جواب میرزا غلام‌رضا حیدرزاده، و همشیره کوچکم شدم. بعد از اتمام تمبر چسبانید، دادم برد توی صندوق پست انداخت. نهار فرنی خوردم. باز ح ... سستی در من پیدا شد. قدری راه رفتم. زیر کرسی لمیدم. نیم ساعت به غروب برخاستم. درجه حرارت زیر زبانم گذاردم. بعد از پنج دقیقه دیدم پنج عشر ضعف دارم. معلوم شد ح ... خستگی و سستی از ضعف است که تصور تب می‌ ... . بخاری توی اتاق نشیمن خود را، که کرسی گذاردم، به ملاحظه گرم شدن هوا و عدم احتیاج و ضرورت برداشتم. توران گذاشت در انبار: قریب غروب اصلاح کرده، عازم منزل وثوق‌السلطنه شدم. آصف‌الحکماء کاغذی نوشته برای فردا شب دعوت کرده بود. رفتم منزل فرخ میرزا برای منزل ... اطلاع دادم. گفت: با چند نفر قرار داریم برویم ونک، زودتر برگشتیم می‌آیم. وارد منزل وثوق‌السلطنه شدم. یمین‌السلطنه، ... فا ... ، فهیم‌ال ... ه، غلام‌حسین خان، پسر مانوی [؟]، عظیمی، بیست می‌زدند. جهانگیر میرزا، پسر یمین‌السلطنه، آمد. دو دستی بیست زدیم. پنج هزار باختم بیگلری آمد. ساعت 8 شب با اتومبیل او آمدم منزل. شام خورده، خو ... دم.

یکشنبه، 4 اسفند 1308:
صبح بیدار شدم. خواب دیدم با تقی‌زاده طرف مباحثه هستم و موضوعی است که مربوط به مجلس و ملت است. اختلاف‌نظر من با او این بود که من می‌گفتم: یک شاهی، 2 شاهی، 3 شاهی، 4 شاهی. او می‌گفت: 1، 2، 3، 5. خواهش ... با من موافقت کند، زودتر بگذرد. قبول کرد. بعد خواب دیدم با وثوق‌السلطنه جایی هستیم، زولبیا آورده می‌خوریم. بعد از ورزش، شیرچای صرف کرده، آدم آصف‌الحکما پاکتی به‌عنوان میرزااحمدخان امور آورده بود. دادم برد منزل فرخ میرزا آدمش برساند. جواب کاغذ ... حبل‌المتین را نوشته، از ارسال رو مه اظهار امتنان ... که قریباً ارسال دارد. رفتم در حیاط. دیدم مرغی که در احمدآباد ... یداری شده بود، از راه‌پله پشت‌بام می‌آید. گفتم: یقین مرغ تخم کرده. ابوالحسن دوید، از ایوان جست، بالا رفت. بالای پله‌ها آمد پائین. با طرز شیرینی فریاد زد: تخم! تخم! از ایوان پرید پائین. تخم از دسستش افتاد، ش ... ت. همشیره توران رفت، برداشت، برد جایش گذاشت که باز برود همان‌جا تخم کند. اول شب نم‌نم باران می‌آمد. حائری‌زاده آمد. رفتیم منزل آصف‌الحکما. سالار همایون آن‌جا بود. بعد ... حاج رضا‌خان، میرزا احمدخان امور، فرخ میرزا، ... امجد، سالار نصر و پسرش، و پسر حاج رضاخان آمدند. متعاقب، دو نفر از مشایخ اکراد ساوجبلاغ مکری، که شاه به طهران خواسته، آمدند. شال سفید دورسر پیچیده و لباده ماهوت مشکلی بلند در بر داشتند و جلوی ... ‌ ن پهن ماهوت گذارده بودند که به وسیله تکمه ... ‌های لباده را به هم وصل می‌کرد. من هم در 1317 قمری، که ... ‌باشی شاهزاده جهانسوز میرزا ... تومان حاکم شاهرود بسطام بودم، همین‌طور لباس می‌پوشیدم یک نفر از آن‌ها خیلی باهوش بود. به کنایه از طهران و زن‌های طهران بد می‌گفت که ما باید در عبور چشم‌های خود را بگیریم. آن‌ها رفتند. من و امور [و] حائری‌زاده رفتیم اطاق عقب زیر کرسی. اول من و امور مشغول شطرنج شدیم. بعد حائری‌زاده [و] امور بازی ... د. من به حائری‌زاده کمک می‌ ... . حائری‌زاده تازه حرکات مهره یاد گرفته. بعد عباس میرزا، ولی میرزا، خازن‌السلطان پسر موثق الملک، خلیل خان آمدند. اطاق بزرگ، جمعیت زیاد بود. ساعت 6، من [و] امور [و] حائری‌زاده [و] فرخ‌میرزا خداحافظی کرده، آمدیم. باران می‌آمد. قرار شد فردا شب برویم منزل حائری‌زاده. ورود منزل شام خورده خو ... دم.
... امجد شب آمده بود منزل. یادداشتی نوشته بود که در آ ... کاغذ مستخدمی به وزارت مالیه علاوه کنم [که] اگر ابهامی به نظر ... می‌رسد به تقاعد و مستشاری حقوق مراجعه کند. نوشته، برای ... امجد فرستادم.

دوشنبه، 5 اسفند 1308:
سحر خواب دیدم که از مشهد عازم طهران هستم. رفتم به آستانه مقدسه رضوی مشرف شده خداحافظی کنم و مرخصی بگیرم. وارد صحن جدید شدم. دیدم پله‌های صحن ... اب و بهم ریخته است. وارد قسمت پایین خیابان شدم. آن‌جا را هم م ... وبه دیدم. به صحن قدیم ورود ... . آن‌جا را هم ... اب شده دیدم. به‌علاوه دیدم بالای گنبد اللهوردیخان پنجره دارد و دو قسمت آن را ... اب کرده، طرف شمال سمت بازار سرشور باقی است. پرسیدم: کی این کارها را کرده؟ گفتند: اسدی این کارها و ... ... ‌ها را کرده که بسازد. آمدم بیایم طرف بست پایین خیابان، یک نفر از دربان‌ها آمد، گفت: مالیات مستغلات دکان‌ها را بدهید. گفتم: دکان‌ها ... اب شده، چه مالیاتی می‌خواهید؟ گفت: مأمورم بگیرم. تندی ... ، بد گفتم. سختی کرد که باید بدهید. فکر ... که یقین این را بهانه کرده‌اند که نگذارند من بروم. از شدت اوقات تلخی بیدار شدم و مدتی در فکر گنبد مطهر بودم و آن منظره ... ... از نظرم محو نمی‌شد.
بعد از ورزش شیرچای صرف کرده، فرستادم حاجی خان آمد مشق‌های گذشته را دوره ... . دو هزار دادم، او رفت. کاغذی به افسر نوشتم و موضوع حقوق انتظار خدمت و معامله منزل را یادآوری ... . مرغ باز هم تخم کرده بود... را که با اسباب طلای نه، محمدتقی برده بود گرو بگذارد، توسط علی‌اکبر پس فرستاده بود که ... هستند. طلا را گذاشته، پنج تومان فرستاده بود. گفتم علی‌اکبر شب رخت را ببرد، رنگ 8 مثقال، حنا 4 مثقال بگیرد، مخلوط کند، ببرد سر . یک ساعت به غروب، لباس پوشیده رفتم دم دروازه ... اب، درِ منزل آصف‌الحکما. نبود. پیغام دادم باشد تا من مراجعت کنم. رفتم درِ منزل گرایلی. نبود. پاکتی که به حاج‌محمد جعفر نوشته بودم سفارش از او، دادم به نوکرش. از همان کوچه سرازیر شدم طرف خیاببان اسماعیل بزاز، که تازه وسیع کرده‌اند. از کوچه‌های تاریک که با قلوه سنگ، مثل کوچه‌های مشهد، فرش کرده بودند، گذشته وارد خیابان شدم. از سرچشمه و پامنار، طرف جنوبی شهر، خیلی منزل‌های قدیمی کوچک زیاد است،‌ مثل ... ای دیگر. خیابان خیلی باروح بود. رفتم میدان بوذر جمهری که سجل، کریم‌آقا ، رئیس بلدیه و ... معارف، است و به نام خودش اسم گذاشته. از خیابان ماشین مجدداً مراجعت کرده، رفتم منزل آصف‌الحکما. آمد بیرون. به اتفاق رفتیم درِ منزل فرخ‌میرزا. او را هم برداشته، رفتیم درِ منزل امور. او و میرزا هادی‌خان برادرش را، که رئیس تعلیمات وزارت معارف و بسیار جوان حاضر جواب باهوشی است، برداشته رفتیم منزل حائری‌زاده. حاجی خان، پدرزن حائری‌زاده، و چند نفری بودن. علاوه بر شب‌های پذیرایی، روی میزها پسته و زلوبیا گذارده بودند. با چای صرف شد. رو مه ایران آوردند. راج به اقتصادیات و موازنه اسعار خارجی، لایحه مشتمل بر چند ماده ... ت تنظیم کرده که به قید دو فوریت از مجلس بگذراند، و برای این کار کمیسیونی مرکب از ... وزارت مالیه و وزارت اقتصاد و بانک‌های خارجی تشکیل شود. و در ضمن معلوم شد وزارت اقتصادی هم در نظر گرفته شده است. حدس زده شد که وثوق‌ال ... ه ... اقتصاد شود، یا مستشار انگلیسی بیاورند، و این گربه‌ انی‌ها برای این منظور است. ساعت پنج خداحافظی کرده، حضرات رفتند منزل‌شان. من هم رفتم خیابان نایب‌السلطنه. رنگ حنا بسته، کیسه کشیده، ساعت 7 آمدم منزل. شام خورده، خو ... دم. ... ب به صورت‌حساب‌های مشهد مراجعه و مرور می‌ ... . تاریخ تولد نورچشمی سیدابوالحسن را دیدم که در جزو صورت مخارج یومیه یادداشت کرده بودم. تاریخ مولود شب ... 11 ربیع‌الاول 1343 هجری مطابق شب 17 برج میزان 1303 شمسی، ساعت هفت از شب گذشته، در منزل واقع [در] چهارباغ مشهد، مقابل باغ دار ... ولیه، که میرزا غلامرضا حیدرزاده، نویسنده حاج‌محمود تاجر هراتی، شوهر ملوک همشیره‌زاده، کرایه کرده و پیش همشیره‌زاده گذارده و ماهی ده تومان مخارج می‌دادم،‌ متولد شده است. که تا امروز 5 سال [و] 4 ماه [و] 18 روز از سنین عمر او گذشته است.

سه‌شنبه، 6 اسفند 1308:
قبل از ظهر برخاسته. بعد از ورزش، شیرچای صرف کرده، کاغذی به حاج‌میرزا محمود عبداللهیان راجع به اجاره منزل و طلب بلدیه نوشتم. قدری مشق ... . بعد از ظهر، نهار صرف نموده، عصر رفتم منزل معتضدال ... ه. توی باغ مشغول درخت‌کاری بود. قدری با هم گردش کردیم. طرف شمالی باغ اطاق گلخانه ساخته بود که تازه تمام شده و می‌خواست ردیف آ ... آن را تا آ ... بسازد و جوب را برگردانیده بود. قطعه زمینی پشت باغ بود طرف شرق پشت منزل همشیره ... علیرضا خان یوشی. گفت: می‌فروشند ولی بدراه است. رفتیم طرف اطاق. نزدیک درگاهی حوضخانه... را به من نشان داد، قرمز که همیشه خشک می‌شود. باید نبات در دهن بگذارم. توپ انداختند. چای آوردند، صرف شد. یک ساعت از شب گذشته، رفتم منزل صدر ... جار. ... دروغی بجنورد آمد. چای آوردند. از مندرجات حبل‌المتین، که به رئیس‌ ... جار و افسر بد نوشته، تعریف و تمجید کرد و گفت: رحیم‌زاده صفوی نوشته. حدس زدم که نظر رئیس‌ ... جار درست بوده و او بی‌دخ ... نبوده است. جوان... بی‌حقیقتی است. در صورتی که وک ... بجنورد را افسر برای او درست کرده بود، اما فحش می‌دهد و تکذیب می‌کند. از بیاناتش همچه فهمیدم [که] از انتخاب آتیه خود مأیوس است. اظهار می‌کرد، بعد از اتمام انتخابات، امان‌الله میرزا ـ فرمانده لشکر شرق ـ فرستاد از من پول خواست، ندادم. معلوم شد به او هم پول وعده کرده و نداده است. از آن‌جا رفتم منزل آقاسید کاظم. اطاق جلو وسط، دیدم با سلطان محمدخان عامری و خان شوکت نشسته، صحبت می‌کنند. به همه دست داده رفتم اطاق عقب. منقل [و] وافور و سماور کوچک مغرض وسط اطاق [بود]. شیخ محمدتقی یزدی، که فعلاً با رتبه 3 در ثبت اسناد طهران متصدی دفتر املاک است، با یک جوان خوشگل زیبایی، که بعد معلوم شد شاهزاده است، نشسته. وارد شدم. بعد از مجلس، خان شوکت وارد شد، روی مرا بوسید، نشست. سیدکاظم آمد، گفت: چرا ثبت اسناد نرفتید؟ خیلی ملامت کرد. گفتم: به ملاحظه ماه رمضان، و نظریه خود را گفتم. تأکید در رفتن کرد. مشغول تخته نرد با خان شوکت شد. بعد علایی ـ معاون سابق مالیه که بعد از نصرت‌ال ... ه معزول شد ـ آمد، دو بست تریاکی زد، با خان شوکت تخته بازی کرد، ساعت 6، من [و] علایی آمدیم بیرون. او رفت طرف منزلش، من هم آمدم منزل شام خورده، خو ... دم.

چهارشنبه، 7 اسفند 1308:
صبح برخاسته، بعد از ورزش، شیرچای صرف کرده، فرستادم حاجی‌خان آمد، مثنوی، که خیلی خوشم می‌آید، مشق داد. دو هزار دادم. رفت. کاغذی به احمدآباد دماوند، به محسن خان‌‌نوایی [؟] نوشتم و از وضعیت هوای آن‌جا و آب قنات فرح‌بخش جویا شدم. بعدازظهر، نهار اشکنه خورده. هوا ابر و ... ب برف باریده. روی درخت‌ها پر برف بود و کم‌کم هم می‌بارید. عصر اصلاح کرده، قریب غروب رفتم بیرون. دم دروازه توشان‌تپه زمین خیلی بود [؟]. رسیدم جلو منزل ناصرالسلطنه، که خزعل منزل داشت. قطعه زمین محصوری است مقابل منزل پاشاخان نظمیه. معتضدال ... ه گفت می‌فروشند. گفتم برای من ب ... د. قدم ... . 45 قدم عرض، 52 قدم طول آن بود. قریب هزار ذرع می‌شود. پسندیدم. شیخ‌ال ... ملایری رسید. احوالپرسی ... . می‌خواهد منزلش را گرو بگذارد. از آن‌جا رفتم منزل مشیر معظم. نبود. رفتم منزل وثوق‌السلطنه. کی استوان، جهانگیر میرزا بودند. بعد، حاج مشیراعظم، فهیم‌ال ... ه، یمین‌السلطنه آمدند. مشغول بیست شدند. من و کی‌استوان و جهانگیر میرزا بیست زدیم. نباختم بلکه دو قران بردم. به برادر زوار تلفون ... که چرا تکلیف پول را معین نمی‌کند. برای بعد از رمضان اقدام سخت خواهم کرد. ساعت 8 برخاسته آمدم بیرون با کی‌استوان. گفت: وضعیت ... ت خوب نیست. وثوق‌السلطنه وزارت اقتصاد را قبول نمی‌کند. به من گفت: افسر را ببینید که راجع به وک ... شما با تیمورتاش مذاکره کند. تا چهارراه مخبرال ... ه پیاده آمدم. برف می‌بارید، سرد بود. درشکه رسید. سوار شده، دم منزل پیاده شدم. سه هزار دادم. گفت: چهار هزار. اوقات تلخی از بی‌انصافی آن‌ها ... . شام خورده، خو ... دم.

پنج‌شنبه، 8 اسفند 1308:
صبح در زدند، بیدار شدم. فراش پست کاغذ سفارشی از امین مالیه دماوند آورد، پسر احسن‌ال ... ه، که جواز آرد برای او صادر کنم، در صورتی که به واسطه زیادی گندم در انبار مالیه و نظر به این‌که زودتر مصرف شود، جواز می‌دهند که مصرف خبازخانه زیادتر و نانِ خانه کمتر خورده شود. بعد از ورزش، ... ب کره گرفته بودند، شیرکره صرف ... . قدری مشق نمودم. به ملاحظه کم‌خو ... ... ل بودم. زودتر نهار خورده، لمیدم. تمام در فکر مرحومه ف ... ا ... مان و ناخوشی و فوت او و عروسی و مسافرت از مشهد بودم و به دنیا و بی‌وفایی او لعنت ... و خیلی متأثر شدم. عصر صورت را اصلاح کرده، رفتم منزل ... ارفع و حاج مقبل‌السلطنه و افسر و شیخ‌ال ... ملایری. همگی نبودند. رفتم سرخندق و از خیابان ف ... آباد، متعلق به ف ... ال ... ه عیال مرحوم امین‌ال ... ه، و خیابان دوشان‌تپه و خیابان عین‌ال ... ه و خیابان نایب‌السلطنه گردش ... . هوا سرد، سوز داشت. رفتم منزل فرخ میرزا چند دست تخته زدیم. گفتند: دختره شاگرد مدرسه شکمش به بخاری آهنی خورده، سوخته، به مریضخانه بردند، فوت کرده است. فرخ میرزا گفت: توسط آصفی، پسر آصف‌الممالک ... ، مهمان خودش، از وزارت مالیه تحقیق اعتبار منتظرین خدمت وزارت داخله را کرده. گفته‌اند موجودی دارد. رفتم منزل محقق‌ال ... ه. صنیع‌السلطان بود. بعد ... سیف‌السلطنه، ... امجد، محم ... ی میرزا، عباس میرزا آمدند. مشروب صرف ... د. تخته زدند. نوة محقق‌ال ... ه، دختر میرزا عبدالحسین خان همشیره‌زاده حاج‌حسین آقاملک که از مشهد همراه او آمده، آمد در اطاق. به سن هفت ساله، خیلی خوشگل، صورت گرد، لب دهن گلی، خوش‌ترکیب، دماغ قلمی کوچک سرخ و سفید، چشم‌های میشی. فقط قدری چشم‌ها گود بود. خیلی ملوس و خوشم آمد. فکر ... ، کاشکی چنین زنی می‌داشتم با اخلاق خوب، چند صباحی خوش بودم. ساعت 6 متفرق شدیم و قرار شد شب‌های دوره، شب دوشنبه باشد و جلسه آتیه هم نوبت من شد. آن‌ها را به منزل وثوق‌السلطنه دعوت ... . سیف‌السلطنه گفت: آن‌جا مجلس ، و خوب نیست ما داخل شویم. گفتم: این‌طور نیست. گفت: در خارج این‌طور شهرت دارد. به‌حال وثوق‌السلطنه بیچاره متأثر شدم که توسط پذیرایی از شما .. [ناخوانا] منزلش معروف به خانه شده است. خیال ... او را ملاقات و از این رویه منصرف کنم. ورود به منزل خو ... دم.
منزل محقق گفته شد خدایار خان ... لشکر سکته کرده است ناقص.

... ، 9 اسفند 1308:
به واسطه ... ... شب، قریب ظهر برخاستم. خیلی ... ل بودم. ... ‌ام درد می‌کرد بر اثر خوردن سالاد و سرکه. ورزش کرده، شیرکره صرف ... . نهار خوردم. مشق ... . راه رفتم. عصر رفتم روی خندق گردش ... . زمین‌های ... اب، که زراعت می‌شود، سبز شده بود. هوا مثل بهار بود. اذان، مراجعت به منزل ... . رو مه حبل‌المتین [را] پست آورد. شمارة 8 بود. از نداشتن ایران بلدیه قانونی تنقید کرده بود و از وثوق‌الدوه بد نوشته بود. قدری خواندم. ... سپهری با پسرش آمد. رفتم اطاق بیرونی. بعد، شاهزاده سیف‌الله میرزا کافی آمد. متعاقب، قدیمی [از] اجزاء امنیه آمد. ... سپهری، برادر مورخ‌السلطنه، با سیف‌الله میرزا مشغول تخته شدند. قدیمی، که از شرکاء حفاری ظهیرآباد و جاده ابن‌بابویه بود، راجع به پولی که داده است مذاکره کرد که به عدلیه شکایت کنیم. بعد اظهار کرد که نزدیک جعفرآباد ورامین ملکی است چند تپه دارد و در یک تپه آن مشغول حفاری شده قبل از زمستان، چند سکه طلا پیدا کرده و قبری کشف شده که از دور مثل این است [که] میت در چرم پیچیده شده و بعد از زمستان خیال دارد بشکافد [که] مومیایی است یا خیر. گفت: محتمل است دفینه هم پیدا شود. سکه‌ها را نشان داد. یکی نقره، یک طرف آن ع ... جمشید و یک طرف دیگر با خط میخی نوشته شده بود. تعجب ... . چند هزار سال چگونه نقره دوام آورده. سکه‌های دیگر طلا به قدر اشرفی معمولی حالیه، یک طرف خط کوفی و طرف دیگر خط نسخ به نام ابوسعید بود و تاریخ یکی از آن‌ها 772 بود که تا تاریخ امروز 576 سال می‌گذرد. مایل شدم با او شرکت کنم. گفت حاضرم. ساعت 6 رفتند. من هم شام خورده، خو ... دم. به واسطه دود ذغال‌سنگ اطاق، بیشتر ... ‌ام درد گرفت.

شنبه، 10 اسفند 1308:
قبل از ظهر برخاستم. به‌واسطه درد ... باز خیالم قوت گرف که آثار سل نباشد. واقعاً این خیال مرا اذیت می‌کند. مخصوصاً لاغر شدن ران و ... و اندام بیشتر تقویت می‌کند، و معلوم نیست لاغر شدن اندام به ملاحظه نخوردن مشروب یا مقدمه پیری است. زیرا به حساب ت ... و از تاریخ تکلیف بلوغ تا حال که حساب می‌کنم پنجاه و شش و پنجاه و هفت سال از عمر من می‌گذرد. پنجاه و پنج که قطعی است. و از پارسال که دچار اضطراب و انقلاب ناخوشی و فوت مرحومه ف ... ا ... مان بودم و صدمه روحی دیدم، آثار پیری و ش ... تگی در من آشکار و ظاهر شد، و الا قبلاً در حدود چهل سال به نظر می‌آمدم. و خیال این‌که میکروب سل به واسطه معا با آن مرحومه داخل بدن من شده بیشتر مرا اذیت می‌کند. خدا انصاف بدهد به همشیره کوچکم و حاج‌رفیع‌ال ... ه که باعث این وضعیت و این همه صدمه داد نم شدند.
خلاصه، بعد از ورزش، شیرکره صرف کرده، کاغذی به افسر نوشتم، که موضوع حقوق انتظار خدمت را تعقیب و شب عیدی مرا راحت کند. چون پول نبود بفرستم حاجی‌خان بیاید مشق بدهد دو هزار او را بدهم، مشغول تحریر یادداشت یومیه شدم. بعدازظهر نهار خوردم. ژیلت، تیغ، تمام شده. با ژیلت‌های کارکرده صورت را اصلاح کرده، عصر رفتم منزل ... حسین‌خان میرزا. ارسطو عالی، مدیر نظام، که در 1319 قمری جزو معلمین قشونی و با من دوست بود و اخیراً صاحب‌منصب امنیه ... اسان شده بود و زیاد عرق می‌خورد، تریاک می‌کشیدیم، آن‌جا بود. و از فجایع احمدآقاخان و مظالم او شرح داد و گفت: قریب چهل ورقه تلگرافات از اقدامات او از دوسیه‌ها برداشته سواد گذاشتم، که روزگاری معلوم شود این چه جانی بوده است. بعد از نیم ساعت رفت. با ... حسین خان مشغول صحبت شدیم. خیلی از وضعیت تکذیب و اظهار نگرانی می‌کرد که یک روزی فشار دربار و اعمال تیمورتاش این مملکت را رو به انقلاب خواهد برد. و می‌گفت: تمام این کارها از ناحیه تیمورتاش است و این آدم از طرف انگلیسی‌ها کنترل شاه است. شاه می‌گفت من نظر دارم که ک ... نه زود زود باید عوض شود، ... دربار با خیال من موافق نیست. معنی این حرف للـه‌گی او است. و این تضییقات بر مردم به منفعت روس‌هاست و انگلیسی‌ها اشتباه می‌کنند. انگلیسی‌ها به شاه و ... دستور می‌دهند که نگذارید از احدی صدا بلند شود. روس‌ها هم ... ت و مایل به این فشار هستند که یک روزی مردم به ستوه آمده، انقلاب کنند. و می‌گفت: یقیناً روس‌ها تشکیلات دارند، ماها خبر نداریم. این موضوع اقتصاد و تضییقات به تجار اسباب حرف و صدا خواهد بود. اظهار داشت: تلگراف ... د قوام‌السلطنه نیاید. نظمیه پسر مدرس را خواسته و اظهار داشته، سیاستی بود [که] مدرس تبعید شد، هر کاری دارید انجام می‌شود. از این بیانات و دلجویی معلوم می‌شود، مدرس را تلف کرده‌اند. گفتم: او را احضار کرده بودند. گفت: این هم هو و دروغ و اغفال بوده است. قریب غروب آمدم طرف منزل. هوا سرد و سوز داشت. دست‌های من در دست‌کش یخ کرده بود. دم خانه حاج‌ امین‌الضرب رسیدم. مردم ماه شوال را به هم نشان می‌دادند و ب ... ت می‌ ... د که فردا عیدفطر است. آمدم منزل یک ساعت از شب گذشته، رفتم منزل فرخ میرزا. با آصفی شام می‌خوردند. چند دسته تخته زدیم. ساعت چهار آمدم طرف منزل. بین راه این خیال برایم پیش آمد که اگر مسلول شدم و معالجه نشد یک اولاد بیش ندارم بسپارم به مدرسه ... یی که شبانه‌روز در همان‌جا باشد، او را تربیت کنند. و منزل‌های کوچک که در اجاره ... آکاپیوف است و ماهی چهل تومان مال‌الاجاره می‌دهد اختصاص دهم برای مخارج تحصیلات و معاش او که ماه به ماه مدرسه ... یی بگیرد ... ج او کند تا بزرگ شود و بعد تحصیل طبابت نماید. علاقه نیشابور و اثاثیه را هم به همشیره توران واگذار، سهمیه ارثیه پدر را هم به همشیره‌ها ببخشم، و در تعیین تکلیف علاقه دماوند و منزل بزرگ مردد بودم که به منزل رسیدم و باز مدتی این فکر را می‌ ... . ساعت 5 شام خورده، خو ... دم.

یک‌شنبه، 11 اسفند 1308:
صبح از خواب برخاستم. بعد از ورزش، شیرکره صرف ... . محقق‌ال ... ه و ملک‌زاده، اخوی ملک‌الشعراء، رئیس معارف ... اسان که چند ماه است در طهران متوقف است، آمدند. بعد، معاون‌الوزراء، رئیس سابق پست ... اسان، وارد شد. مدتی مشغول صحبت بودند. ملک‌زاده گفت: سیدجلال در تقویم سال نو اسمی از سلامتی شاه نبرده. به علاوه نوشته سقوط یک نفر رجال نزدیک شاه، که به ... دربار حدس زده می‌شود، و اختلاف بین لشکری و کشوری. اول قریب چندهزار به ولایات فرستاده، پس از انتشار مال طهران را منتشر کرده بود. حالا هو بلند شده [و] ... تی‌ها متوجه شده، توقیف ... د. بعد دیدند در همه ایران منتشر شده، از توقیف خارج ... د. از ادارات و عدم دلبستگی مستخدمین به کار مذاکره شد که همه در صدد مشاغل دیگر برآمده برای ... ت دل‌سوزی نمی‌کنند، و این مسئله باعث ... ر عایدات و ... ... ادارات شده است. از ملک‌الشعراء جویا شدم. گفت: اوّل تحت نظر بود و از طرف تأمینات در مراوده سختی می‌شد، ولی چندی است مرتفع شدها ست. بعد از ساعتی قیسی و آجیل و چایی صرف کرده، رفتند.

... ، 16 اسفند 1308:
صبح برخاسته، شیرکره چای، بعد از ورزش معمولی صرف کرده... بیاید به اتفاق برویم منزل افسر. نیامد. خود من به تنهایی رفتم. توی حیاط، جلو حوض، طرف غربی... دوره گذارده بودند. با حضار که عبارت از زوار و مرتضی میرزا و خجسته، که به تازگی از کرمان آمده، دست داده، کنار افسر نشستم. چند نفر دیگر هم بودند، نشناختم. بعد، ... سنگ آمد. صحبت متفرقه در بین بود. زوار به سنگ گفت: میرممتاز را معلوم می‌شود فراموش کردید. گفت: خیر، و در 1329 که با پدرم رفتیم مشهد و برای تحصیل عازم فرنگ بودم، پدرم با فاضل بسطامی، که آن‌وقت عضو انجمن ای ... ی بود، آشنایی داشت. رفتیم انجمن ای ... ی. دیدم میرممتاز، که آن‌وقت ... ... نظام داشت، ... سعید رئیس قشون که کفیل ای ... بود، آورده بود انجمن به ریاست نظمیه .... وقتی که به مجلس آمدم، شناختم، ارادت دارم. خلاصه، قریب ظهر خداحافظی کرده با سنگ و زوار آمدیم بیرون. سنگ گفت: در مجلس دیروز به لایحه ... ت رأی دادند. یک نفر از وکلاء که رأی داده بود و برخاسته بود، از... پهلویی پرسید: موضوع چه بود؟ در جواب گفت: نفهمیدم. او هم از رفیق دیگر پرسید. جواب داد:‌ ندانستم. خندیدم. گفتم: اگر از همه می‌پرسیدند که به چه رأی دادید، همه اظهار بی‌اطلاعی می‌ ... د. این است ملت و پارلمان و مشروطه و حکومت ملی، که ... نمی‌داند به چه و چه رأی داده است. سر کوچه، زوّار مرا به اصرار برد ... برای این‌که دیروز در خصوص طلب خودم نوشته بودم که تا امروز صبر می‌کنم. خواست تسکین بدهد، گفت: یک جفت قالیچه دارم، تو از عیالم هشتاد تومان ... یده و یک قالی هم در اطاق دفتر دارم، اشیاء منقوله من همین است. بردارید بابت صد تومان مخارج عدلیه. گفتم: قالیچه‌ها سی تومان هم ارزش ندارد، متعهداً بفرستید گرو می‌گذارم. در خصوص طلب گفت: به اخوان تلگراف می‌کنم وک ... بدهند، یک سهم زوزن، ملک خواف، که ... ما از تیمورتاش است، بابت طلب به شما واگذار می‌کنم و سهمی هزار تومان ارزش دارد. خیلی آه و ناله کرد که خودم را انتحار می‌کنم. ضمناً اظهار کرد: در مجلس یک کلمه به فرخی گفتم خفه شود. روس‌ها پولی که به من می‌دادند نمی‌دهند. به‌علاوه، قرار بود اجازه عمل دو هزار [و] پانصد ... (پوست) بدهند، بفروشم به تجار. ندادند. و خیال می‌کنم باز هم بروم ... ماس کنم، بلکه بگیرم. اگر این پیشامد نشده بود، حالا طلب شما را نقد می‌دادم. آن‌وقت دانستم که حرف ... ب کی‌استوان، که زوار ماهی سیصد تومان از سفارت روس پول می‌گیرد و راپرت مجلس و دربار را می‌دهد، راست بوده است. عجب دربار و تیمورتاش و مصادر اموری هستند که تا به‌حال نفهمدیه و این مردکه بی‌شرف خائن را میرقلیج خود قرار داده‌اند. در جلسه آ ... ماه رمضان، ... دربار به من تلفون کرد که روس‌ها به مجلس می‌آیند برای موضوع لایحه اقتصادیات و منع ورود... . فرخی می‌خواهد حرف بزند، ولو پشت تریبون هم باشد بزن توی سرش، بینداز پایین.
خلاصه، نهار آش‌رشته... صرف شد. برخاسته آمدم منزل. باد و طوفان شدیدی بود. عر، حسن‌آقا عبداللهیان آمد. رفتیم منزل حاج‌خان را دید. آصف‌الحکماء هم آمد. حسن‌آقا نپسندید. رفت. با ... رفتیم منزل یاسایی. [یاسایی] در اطاق عقب مشغول درس فرانسه بود. و معلوم شد روزهای ... ، قبل از ظهر، پذیرایی می‌کند. قالی و قالیچه‌های کار سمنان، که خیلی خوب بافته بودند، افتاده بود. یادم آمد [از] دو سال قبل که فرش‌های کهنه در اطاقش افتاده بود. از خبر تازه پرسیدم. گفت: ... دربار مبتلا به مرض کلیه، و چند روز است... است. ... عدلیه هم لوزتین‌اش ورم کرده، محتاج به عمل شده، مریض است. و برای وزارت اقتصاد هم فروغی، علایی، تقی‌زاده به نظر گرفته بودند، بالا ... ه فروغی تصویب و احضار شد. برخاسته، رفتیم منزل آقاسیدکاظم. نبود. سر راه، منزل شاهزاده ... حشمت ، پسر مرحوم حشمت‌ال ... ه، که دوره گذشته ... بود و این دوره محروم ماند. نبود. کارت دادیم. از خیابان شاه‌آباد با درشکه رفتیم توی ارک دیدن کازرونی مشهد که منزل صحت‌السلطنه یزدی منزل کرده است. رفتیم بالاخانه. دو سه نفر بودند. چای صرف شد. یک نفر گفت: در طهران... است چهل روز، روزی یک گردو اضافه، که روز آ ... چهل گردو می‌شود می‌دهند بوقلمون بلع می‌کند، خیل چاق می‌شود و گوشت خوش‌طعم لذیذی پیدا می‌کند. چند روز قبل [در] مهمانی خوردم. کازرونی گفت: روز سه‌شنبه با طیاره به اتفاق زن و بچه می‌رویم. بعد از ساعتی برخاسته، در میدان سوار اتومبیل شدیم. ... ، سرچشمه من سر کوچه آبشار پیاده، وارد منزل شدم. بعد از ساعتی مشق، شام خورده، خو ... دم.

یک‌شنبه، 31 فروردین 1309:
صبح از خواب برخاسته، بعد از ورزش، شیرچای صرف کرده، صورت را اصلاح نموده، ابوالحسن و علی‌اکبر را همراه بردم بیرون. برای ابوالحسن یک توپ بازی به ده‌شاهی و یک جفت به دو قران [و] پانزده شاهیف و دو جفت جوراب به یک قران [و] چهارشاهی ... یده، او را با خوشحالی به منزل عودت دادم. خودم رفتم مؤسسه تقاعد. اعظمی گفت: چند روزی مهلت بدهید دوسیه را مطالعه کهنم. از آن‌جا رفتم بازار. زیر نقاره‌خانه، مسعودخان، معاون سابق بلدیه مشهد، را دیدم که حالا دکان فرش فروشی [و] دلالی دارد. گفتم: احوال تاجرباشی! گفتم، شما مدتی که ... بودید هیچ گفتیم ... ‌باشی؟! از ... ادی ... ب شکایت می‌کرد. دهنه بازار به میرزا ابراهیم گرایلی رسیدم. به اتفاق رفتیم حجرة عبداللهیان. از حسن‌آقا پرسش حالی نموده، آمدیم بازار. چند نقطه ارسی قیمت کردیم، تا در بازار کنار خندق از ... اززی ارسی برقی مال آلمان را، چند روز قبل دیده بودم، به شش تومان ... یدم. گرایلی گفت: امان‌الله میرزا، ... لشکر شرق، آمده. عصر، من و اخوی می‌آئیم منزل شما، به اتفاق از او دیدن کنیم. با اتومبیل آمدیم طرف منزل. از حالا در دکاکین را بیرق می‌زدند برای شب 4 اردیبهشت که سال پنجم تاجگذاری اعلیحضرت پهلوی است. جلو وزارت‌خانه‌ها و میدان سپه را هم مشغول تزئین بودند. منزل نهار صرف و راحت ... . عصر، رفیع‌السلطنه و گرایلی آمدند. رفتیم سر سه‌راه. هوا ابر بود. درشکه دانگی نشستیم، نفری یک قران بدهیم. رفتیم خیابان. وثوق‌ال ... ه دست چپ، بالای منزل فرمانفرما منزل کرده بود. پیاده شدیم. من قران خود را دادم. درشکه رفت. رفتیم. در منزل نظامی بود. گفت: نیستند. کارت داده، رفتیم در منزل کی‌استوان. نبود. از زیر در کارت انداختیم. درب منزل صنیع‌السلطان، برادرها خداحافظی کرده، رفتند منزل رئیس‌ ... جار. من وارد منزل صنیع شدم. ... سیف‌السلطنه با عده[ای] بود. بعد، ... و یگانه و رضاقلی میرزا و ... امجد و محمد ولی میرزا [و] محقق‌ال ... ه آمدند. رفتیم اطاق دیگر. سر میز حضرات مشغول ترنم شدند. صنیع جبة پشمی زرد چرخ‌دوزی پوشیده و کلاة سفید بلند ... ی سر گذارده، می‌ ید. خیلی مضحک و خوشمزه بود. ساعت چهار متفرق شدیم. سیف‌السلطنه اول شب می‌گفت: امروز دو نفر ... به که گویا سلمانی بودند با یکی دو نفر از صاحب منصبان کوچک از طرف قلعه بیگی دستگیر شدند. ... بازی مازی نداشته باشد که با معا ساده یک وقتی اسباب زحمت نشود. گفتم: تصور نمی‌کنم داخل شیوه و حقه باشد، زرنگ و حساس است، اما از وضعیت باطن او اطلاع ندارم. آشنایی من با او موقعی شد که در اوایل دورة پارلمانی به طهران آمدم و تشکیلات حزبی دمکرات دادم. او را چند نفر معرفی ... د داخل شد. بعد که تشکیلات بهم خورد، به‌عنوان رفاقت سابقه معا داریم. گاهی هم دندان دادم ساخته. دیگر از وضعیت روحی او اطلاعی [ندارم]. به‌علاوه، ما منظوری نداریم، با ... ی طرف نیستیم، حرف ... نداریم، منظور ... و دور هم بودن است. چه احتیاطی دارید. دیدم بیچاره احتیاط می‌کند. اگر چه با وضعیت بداخلاقی این مردم احتیاط هم دارد. ولی ... ی که حسابش پاک است از محاسبه چه باک است. من و محقق‌ال ... ه و یگانه آمدیم منزل. خو ... دم.

دوشنبه، اول اردیبهشت 1309:
صبح دیرتر برخاسته. خیلی ... ل بودم. بعد از ورزش معمولی شیرچای صرف کرده، صورت را اصلاح نمودم. هوا ابر، باد می‌وزید. رفتم درب ممنزل حائری‌زاده، زن یزدی آمد دم در. جویای حال حائری‌زاده شدم. گفتند: تلفونی سلامتی خود را اطلاع داده و ما هم چند روز دیگر می‌رویم یزد. مستأجری هم هنوز برای منزل پیدا نشده است. رفتم منزل حاج معتضدال ... ه. کنار دیوار شرقی باغ، روی نیمکت چوب نشسته بود. جوف عبا. مشغول صحبت شدیم. از منزل عین‌ال ... ه مذاکره ... که ذرعی بیست و پنج هزار می‌شود ... ید و ذرعی ده تومان مصالح دارد، و بیست هزار ذرع است، پنجاه هزار تومان نقد [و] نسیه می‌شود ... ید. سه هزار [و] ششصد ذرع طویله او است. به همین قیمت طلبکارها و پسرش می‌فروشد. بیست هزار تومان پول لازم دارد. شرکت کنیم. گفت: منافع خیلی دارد و بیش از صد هزار تومان در عمارت باغ ... ج کرده، ولی جنجال خیلی دارد، به درد ما نمی‌خورد. با پسر بیعرضه نالایقش اسباب دردسر است. برخاسته، مراجعت به منزل ... . موزع رو مه ایران را دیدم. سپردم از امروز یک نمره رو مه بیاورد و هفته یک مرتبه پول یک نمره بگیرد. ضعیفه کلیمی، کلفت دماوندی صبح آورده بود. تا من مراجعت ... ، رفته بود. از روزی که توران [و] مادرش رفته‌اند، کلفت نداریم. فقط نزهت، که دختر ... فت کجی با این‌کهده سال دارد مانده به همشیره توران کمک می‌کند. نهار صرف ... . رو مه ایران آوردند. خبر تازه، کف ... مالیه حاج مخبرالسلطنه رئیس‌الوزراء بود. قدری راحت [ ... ]. عصر رفتم منزل افسر و نیرال ... ه. نبودند. کارت دادم. ولی همچو فهمیدم [که] ... ساعد منزل نیرال ... ه توی اطاق بود. رو پنهان کرد و ... ‌های شیشه را کشید. رفتم طرف منزل ... تیمور. با اتومبیل می‌رفت فرانسه بخواند. پیاده شد. اصرار [که] برگردم. قبول نکرد. با هم سوار شده، خیابان شاه‌آباد پیاده شده، رفتم منزل آقاسیدکاظم بود. خان شوکت آمد. موقرالملک، حاکم سابق شاهرود، وارد شد. چند دست تخته نر زدیم. با سیدکاظم و خان شوکت قرار دادیم برویم چند روزی دماوند گردش. سیدکاظم گفت: محتمل است مجلس یک سال فترت پیدا کند. دو ساعت از شب با درشکه مراجعت به منزل ... . گفتند، دلاک آمده. رفتم . حنا رنگ بستم. پسرة دلاک کیسه کشید. آمدم بیرون. شش قران با دو قران به ی دادم. ی، پسر ی بود که پریشب بیچاره مرحوم شده. دلجویی از او ... . از سهم‌الملک عراقی، پدر سهام‌السلطان، تعریف کرد که موقع مردن وصیت کرد به هر زراعی یک تومان پول، بیست من گندم دادند. آمدم منزل. شام خورده، خو ... دم.

سه‌شنبه، 2 اردیبهشت 1309:
صبح بیدار شدم، به خاطرم آمد که شب خواب دیدم در عمارت باغی هستم. طیاره در هوا پیدا شد. آمدم تماشا، دیدم مثل لاک‌پشت ساخته و با رنگ‌های خوش سیاه، سفید، درشت، ریز آن را نقاشی کرده‌اند. گفتم: طرح تازه است. شروع کرد به بازی ... . نزدیک زمین، معلق زد. ته طیاره به زمین خورد. وحشت ... . آتش گرفت و طیاره افتاد. فریاد کرده، دویدم و کمک خواستم. عده‌ای رسیدند. از حوض، آب ریختند. خاموش نشد. نزدیک رفتم. دیدم طیاره‌چی به سقف چسبیده، سوخته و ذغال شده است. با تأثر بیدار شدم.
بعد از ورزش، شیرچای خورده و اصلاح نموده، رفتم بیرون سر سه راه. پیاده رفتم میدان سوار اتومبیل شدم. علی‌اصغرخان، معلم نظمیه مشهد، که در زمان ریاست خودم داخل خدمت ... و حالا در نظمیه طهران است، نایب اول شده است، سوار اتومبیل شد. با هم مشغول صحبت شدیم. در خصوص انتخابات مرا تشویق می‌کرد که به وسیله دربار اقدام کنم. و می‌گفت: «راه همین است. در انتخابات گذشته طهران خود من رأی می‌دادم به اشخاص می‌بردم در حوزة انتخ ... ه و خودم هم تصدیق هویت رأی‌دهندگان را در انجمن نظار می‌ ... ، و یک نفر را چندین مرتبه به حوزه‌های انتخ ... ه بردم رأی دادند. دیدم اول خیابان سپه، که بانک پهلوی ساخته بودند و چندی قبل کاشی سر در آن را کنده بودند، مجدداً به اسم بانک سهامی پهلوی کاشی نصب کرده‌اند با خط طلایی. علی‌اصغر خان گفت: این برای صاحب منصبان است که پول‌های خودشان را تحویل بدهند. خیابان سپه را از سمت چپ مشغول ... اب ... بودند تا چهارراه حسن‌آباد، که حقیقتاً خوب ساخته شده و مشغول تمام ... هستند. سر خیابان بازارچه آقا شیخ‌هادی پیاده شدم. لب ایوان، تابلوی ... نادری دیدم نصب است. به نشانی دانستم منزل فتح‌الله میرزا است. در زدم. دیدم منزل است. رفتیم بالاخانه. منظر خوبی دارد. مشغول صحبت شدیم. من مختصری تاریخچه زندگانی خود را از سنه 1321 قمری، که با هم دوتایی دربند بودیم، برای او نقل ... تا حال. او هم شرح زندگانی خود را گفت، که به سمت طبابت داخل قشون شده بود، در جنگ ستارخان با فوج همدان مأمور شده، در قضیه جنگ بین‌المللی در زنجان، موقع شلیک روس‌ها دو سه گلوله خورده، که حالیه هم یک پایش کوتاه و می‌لنگد. در آن‌جا علاقه پیدا کرده، عیال گرفته، چند پسر و دختر دارد، و حالیه از صحیّه رشت مراجعت و استعفاء کرده، خیال دارد در زیر بالاخانه‌ها مغازه پارچه‌فروشی و دواخانه دایر کند. عیالش گلدوزی و نقاشی بلد است. پرسیدم: از کی طبیب شدی؟ گفت: همان‌طوری که تو ... شدی! گفتم: وک ... فنی نیست. قدری خندیدیم و خیلی خوشوقت شدم که رفیق سی ساله را دیدم. خلاصه کنیاک برای پذیرایی، نهار به اصرا نگاهداشت. چلوخورشت کنگر آورد. صرف شد. پسر کوچکش آمد. سبزه و خیلی باهوش بود. بعد از نهار، آمدم منزل راحت ... . رو مه ایران آوردند. خبر تازه، محاکمه نصرت‌ال ... ه، و تعیین میرزاخان ملکی و سیدهاشم را با فطن‌الملک به وک ... خود، ساختمان پل سفید رود رشت، الصاق اتیکت به اجناس دکاکین برای فروش. عصر مأمور عدلیه برای طلب از زوار آمد. گفتم: عصر با ... بیایید، تقاضای تعقیب کنم. شب، تر ... دلال آمد در خصوص معامله منزل عین‌ال ... ه. گفتم: به درد نمی‌خورد، عمل طویله را تمام کند در ذرعی بیست و پنج‌هزار. او رفت. قدری مشق کرده؛ شام خورده، خو ... دم.

چهارشنبه، 3 اردیبهشت 1309:
شب در عالم خواب دیدم انجمن انتخابات وکلای دورة هشتم تشکیل گردیده، من هم عضو هستم. فاضل بسطامی هم عضو، و با انتخاب من مخالف، و از انتخاب خودم نگران و پریشان‌خاطر بودم. صبح برخاستم، رفتم مبال. عمله مشغول ماله زدن ساروج حوض بود. نزهت به علی‌اکبر گفت شیر بگیرد. شروع به غرغر کرد که نسیه نمی‌دهند، پول ندارم، از مستراح بیرون آمدم، گفتم: پول نداری، مز ... ف گویی ندارد. به او بد گفتم. درشتی کرد. لب باغچه زدمش بر زمین. عمله مرا رد کرد. اوقاتم خیلی تلخ شد. چای خوردم و قدری راحت ... . کاغذی به حسن‌آقا نوشتم که دو سه تومان بدهد علی‌اکبر، طلب او بشود ده تومان. رفت، گرفت، آورد. گفت: کربلایی عبدالعلی احمدآبادی را دیده ـ شریک قنات فرح‌بخش. گفت: یزویک [؟] شکافته، ... ... کرده، آب قنات پس زده، بالا آمده است. تعجب ... که چه‌طور مردمی هستند. نکرده‌اند جلوی آن را باز کنند یا به من اطلاع دهند. فوراً فرستادم ... حسینعلی مقنی‌باشیف که پارسال آن‌جا کار می‌کرده و امروز صبح آمده بود در منزل جواب گفتم، بگوید در قهوه‌خانه مشهدی محمدعلی پامنار بیاید. گوهر کلیمی آمد. گفتم پول ندارم. نهار شیربرنج خورده و رفت. کلیمی دلال آمد. صحبت کرد. رفت. عصر حسینعلی آمد. قرار شد فردا با عبدالعلی بیاید ببینم چه‌قدر ... ... کرده، او را بفرستم برود. مأمور عدلیه برای طلب از زوار آمد. حاج میرزا حسین ... من هم وارد شد. قرار شد مطابق مسوده... در حوش ماجرا به عدلیه نوشته، تقاضا کنم اموال منقوله او را توقیف کنند. آن‌ها رفتند. میرزا عبدالله، صاحب‌خانه آمد. گفت: همشیره‌ام گفته منزل دو هزار تومان. گفتم: نمی‌خواهد بفروشد. تقاضای اجرا از عدلیه را نوشتم. رفیع‌السلطنه [و] برادرش وارد شدند. بعد فرخ میرزا با ... امجد آمدند. معززالملک وارد شد. ... امجد گفت: حاج مخبرالسلطنه، رئیس‌الوزراء، همه روزه می‌آید مالیه مشغول کار است. تخته دوره زدیم. قیسی [و] آجیل آوردند. خوردند. ساعت دو [و] نیم، همگی برخاسته رفتیم بیرون. ... امجد سرچشمه رفت طرف منزلش. با چهار نفر رفتیم طرف میدان توپخانه تماشای چراغانی تاجگذاری. بین راه مرتضی میرزا [را] دیدیم. مست است. گفت: مأمور سجل احوال کرمان شدم. دکاکین خیابان بعضی چراغان کرده بودند. وارد میدان شدیم. بلدیه و نظمیه و پست تلگراف [و] بانک شاهی چراغان کرده بودند. بلدیه از نقطه‌نظر بنا خیلی باشکوه بود. نظمیه و پست تلگراف مفصل بود. وزراء و هیئت رئیسه مجلس و نمایندگان خارجه در سالون بلدیه به شب‌نشینی دعوت داشتند. بانک انگلیس در سر درب‌های جدید، دو طرف بالا را چراغ‌های برق کوچک الوان‌زده و ع ... شاه را در تیره بالا نصب و یک چراغ برق بزرگ در بالای ع ... نصب و بیرق ایران دست راست و بیرق انگلیس را دست چپ عمارت نصب کرده بود. وسط میدان را هم... زده بودند. ازدحام غریبی از جمعیت بود. از جلو تلگرافخانه عبور کردیم. در گوشه‌های میدان، ماشین‌های آبپاشی برای احتیاط حریق نگاه داشه بودند ظاهر بود. از آ ... عمارت تلگراف که با عجله سر در وسط آن را درست کرده و گفتند دو روز قبل یک نفر تاوه بر از بالا با تاوه پرت شده. طرف باب همایون رفتیم. بین راه تاریک و چراغ‌های خیابان همه خاموش بود به ملاحظه چراغانی میدان. وارد خیابان ناصریه شدیم. معززالملک می‌گفت: شاه بعد از احضار چراغعلی‌خان و امر به هبة دارایی خود به ولیعهد و غیره، با لگد به بیضه‌های او زده که چند ساعت در ضعف بوده است. سر خیابان ناصریه ایستادیم. آتشبازی در ساعت چهار شروع شد. منظره خوبی داشت. وسط آتشبازی به طرف منزل سه نفری حرکت کردیم. معززالملک با اتومبیل رفت منزلش. در یک اتومبیل عده‌ای عمله طرب مشغول نواختن بودند و اتومبیل در میدان اول خیابان ناصریه در حرکت بود خیلی ... . سه راه امین‌حضور دو نفر خداحافظی کرده رفتند منزل. من هم وارد منزل شده، قدری جوهر قرمز استعمال، شام شیربرنج خورده، خو ... دم.
رو مة ایران امروز خبر توقیف نصرت‌ال ... ه در نظمیه را داشت. کبری، ما در ابوالحسن، دو عدد مرغ ... برای او آورد. خواست ببرد شمیران، مانع شدم.

پنجشنبه، 4 اردیبهشت 1309:
صبح برخاستم. عمله مشغول زدن سنگ به ساروج حوض بود. شب خواب دیدم با شاه در باغی هستم، نسبت به من اظهار ملاطفت نمودند. در کوچه رئیس‌ ... جار را با حال پریشان دیدم. متوسل به من شد که تلفن به شاه [و] از او توسط و تمجید کنم.
بعد از ورزش معمولی، شیرچای صرف کرده. موزع رو مه ایران رو مه آورد. خبر اشتداد انقلاب هندوستان و امضاء قرارداد بحری ... عظیم و خبر محاکمه نصرت‌ال ... ه را نوشته بود. کربلایی عبدالعی آمد. معلوم شد فقط یک سنگ از یزویک [؟] شکافته، ... اب، و آب هم زیاد نشده است. او رفت. دیدم گربه زیر صندلی که من نشسته بودم، ... ب بچه گذاشته. به فال نیک گرفتم. حسینعلی مقنی آمد. گفتم: فعلاً رفتن دماوند لازم نیست. خودم باید بروم. او هم رفت سر کار خودش. در حیاط قدری راه رفته، ظهر نهار صرف، خو ... دم. عصر، هوا ابر و گرفته بود. جلو در اطاق نشستم. مشغول تحریر یومیه شدم. دو درخت گل ... انار افتاده است، غنچه کرده و بعضی گل‌های آن باز شده، روحی داشت. عصر وضو گرفته، فریضه به جا آوردم. رو مه ایران آوردند. ع ... شاه را گراور و اقدامات شاه را تقدیر و سال پنجم تاجگذاری را تبریک گفته بود. ... یگانه، معاضد اعظم ـ رئیس ثبت اسناد عراق که منتظر خدمت شده است ـ آمد. کارت داد. محمدتقی آمد. گفتم با علی‌اکبر ... ‌های اطاق وسط را آوردند به اطاق کنار، که تازه نشیمن ... ، زدند. نان برای گربه، که بچه کرده، بردم، خورد ... . همین‌طور پهلوی بچه‌هایش خو ... ده، شیر می‌داد. قدرت‌الله چه اثر و محبتی داده است. به ابوالحسن گفتم گل‌ها را آب داد. قدری راه رفته، فریضه مغرب و عشاء بجا آوردم. مشغول مشق و نوشتن یادداشت شدم. علی‌اکبر رفت چراغانی تماشا کند. ساعت چهار شام خورده، خو ... دم.
صبح کاغذی به ... نوشتم و قبض مال‌الاجاره ماه مه فرنگی 1930 چهل تومان نوشته برای او فرستادم که از ... آکاپیوف دریافت دارد. دادم با پاکت تقاضای اجرای حکم عدلیه، علی‌اکبر برد، پاکت مشهد را سفارشی بدهد به پست و پاکت تقاضا را هم به حاج‌میرزا حسین برساند. دو پاکت هم روز دوشنبه نوشته بودم. یکی به عبداللهیان که مالیات مستغلات 1308 منزل‌ها را بپردازد تا اختلاف 1307 رفع شود. یکی هم به ضیاءالاطبا که وصول طلب از بلدیه را تعقیب کند.